راز های من

 
دنیای این روزای من
نویسنده : nazanin - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
 

از بی احساسی الانم می ترسم اون همه احساس انگار دود شد رفت هوا

دیگه هیچ اشتیاقی واسه پیدا کردن یه احساس جدید ندارم انگار یه چیزی تو وجودم مرد

نه اینکه ناراحت باشم نه اینکه افسرده باشم همه چی خوبه ,سر گرمم, راضیم

دیگه به چیزایی که از دست دادم فکر نمیکنم به تجربه هایی فکر میکنم که بدست اوردم و به چیزایی که قرار به دست بیارم ... 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : nazanin - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
 

این حق من نیست

امروز  رو با یه اراده خاص شروع کردم اما فکرشم نمی کردم اینطوری تموم بشه ...

دیگه گوشیم واسم مهم نبود دیگه خسته شدم اینقدر با حسرت نگاهش کردم اما

درد ناکتر اینه که وقتی انتظارش رو نداری دلسرد شدی آخر شب روی گوشیت  پیامی رو از کسی که اینهمه منتظرش بودی ببینی با این متن benz savari hal mide  

خدایا این یه شوخیه ؟شکنجه است ؟ امتحان صبر منه؟

کم اوردم ............کم .....آخه دردم به کی بگم ....دلم از این روزگار و این آدما گرفته

خنده داره من تو همه حال به یادت بودم اینقدر دلیل و شاهد واسه اثبات حرفم دارم که... اما تو چی چه جوری منو یاد کردی ممنون

این اشکا امشب واسه تو نیست که صورتم رو خیس کرده واسه خودمه

امیدوارم بیای و تمام این نوشته ها رو بخونی... خودت رو تو دلتنگیام پیدا کنی... شاید یه کم منو بیشتر شناختی...


 
comment نظرات ()
 
 
رویای آرامش
نویسنده : nazanin - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
 

تو دنیای سردرگمی غوطه ورم

وقتی یه غم بزرگ روی زندگی سایه میندازه غمای کوچیکتر کمرنگتر میشه

غم از دست دادن و ترس از دست دادن آدمایی که دوستشون داریم دو تا تجربه تلخ در یه زمان... مرگ و بیماری

همیشه دنبال خوشحالی دویدم  هیچ وقت نتونستم تو آغوش بگیرمش  ولی خیلی وقتا بهش نزدیک شدم  اما الان خستم  ایستادم و دور شدنش رو نظاره میکنم

بگذریم وقتی نیم نگاهی به نوشته های قبلی میندازم دلم واسه خودم می سوزه...

ولی پیشبینی  این روزا رو نمی کردم تو نزدیکی اما واسه من  چقدر دوری این وبلاگ و تمام آدمایی که بهش سر زدن شاهد دلتنگی  های من برای تو بودن

چقدر عوض شدی دیگه اون برق رو تو چشمات نمی بینم سردیت با تمام وجود حس میکنم چقدر حرف بود واسه گفتن اما نیستی واسه شنیدن  یه دیواری کشیدی بینمون که یه پنجره کوچیک داره هر وقت دوست داری بازش میکنی  می پرسی خوبی؟ چقدر نا خوشایند که می دونم دلت واسم تنگ نمیشه ازخودم می پرسم تو ازم چی می خوای ؟به یه جواب  دردناک میرسم که تا عماق وجودم رو به آتیش میکشه...

دلم واسه اون روزا تنگ شده واسه اون نگاه مهربون واسه اون دستای گرم ...تو اون نیستی  ...میدونم دوستم نداری

می خوام قسم بدم به دلم به همونجایی که تو توش ریشه کردی به جایی که تمام عشق و احساس هنر من توش جون میگیره  نذار تمام اون خاطرات قشنگ و اون همه دلتنگی آوار بشه روی سرم  حتی اگه قیمتش گذشتن از من باشه...من به تنهاییام با یاد تو قانع بودم  دوست داشتنم پاک بود نه از روی حوس

  خدایا  از هیچ کس گله ای ندارم  فسمت منم اینه این بنده گناهکارت خودش رو میسپره  به دست خودت

مامان چقدر به آغوشت نیاز دارم  کاش می تونستم تو بغلت زار بزنم ...ازت بپرسم چرا سهم من همیشه غصه اس ...همیشه حسرته ... چرا آرامش واسه من همیشه باید یه رویا باشه... اما نه فردا فقط محکم بغلت میکنم یه غم به غمات اضافه نمیکنم  کاش همیشه همون نازی کوچولوت میموندم  

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : nazanin - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
 

من اینجام............. منو فراموش نکن...... هنوز تموم نشده.........


 
comment نظرات ()
 
 
سهم من از زندگی
نویسنده : nazanin - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥
 

سهم من از زندگی یه بغل غصه و بغض و حسرته. دیگه نمیتونم پنهون کنم که چقدر داغونم

نمی دونم چرا هر چیو خواستم شد غیر ممکن و هر چیو نمیخواستم شد ممکن

چرا هیچوقت این حسرتا تموم نمیشه کی می تونه جلوی حماقتامو بگیره کی فقط منو واسه خودم می خواد

امروز که خودم رو تنهاتر از همیشه حس میکنم این همه تعریف و تحسین به چه دردی می خوره وقتی اونی کی دوستش دارم نمیبینه چرا اونی که باید بیاد نمیاد

چرا اشکام تموم نمیشه چرا  اینجایی تو قلبم

 واست خوشبختی می  کنم با اینکه منو از کوه غرورمم پایین

کشیدی چرا هنوز تابلومون داره خود نمایی میکنه چرا باید بین اون همه تابلو این کار انتخاب بشه  آخه تو که دیگه نیستی

چرا انقدر خودمو بی کس میبینم چرا دلم از خودم گرفته  چرا غریب قصه خودم  شدم چرا انقدر اسیر غم شدم 

دارم با زندگیم چه کار می کنم این آرزوم نبود مثل کابوسه چرا هیچ کس بیدارم نمی کنه

تولدم نزدیکه چی منو خوشحال می کنه یعنی چیزیم هست واسه کی مهمه

چه زجر آوره میدونم تنفرت اینقدر زیاده که از ناراحتیم ناراحت نمیشی

این روزا دلم می خواد یکی محکم بغلم کنه و دلداریم بده

می خوام فرار کنم از خودم از این اتاق از این خونه از این کوچه از این آدما که یه روزی عاشقشون بودم اما...

 


 
comment نظرات ()
 
 
کجای قصه خودم گم شد
نویسنده : nazanin - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

 

 

خوابم انقدر قشنگ بود که دلم نمی خواست چشمام رو باز کنم و رویایه شابانه ام رو تبدیل به کابوس روزمرگی کنم

صدای مامانم آرامش بهم میده پس برگشته خواب از سرم پریده چشمام رو باز میکنم امروزم یه روز دیگه اس

گوشیم رو بر میدارم ٢  تماس بی پاسخ نه واسه بدست آوردن آرامشم با دله هیچ کس بازی نمکنم شاید فکر کنه سردم   بزار فکر کنه مغرورم   بزار باور کنه منم مثل بقیه ام من دلم رو تو گذشته جا گذاشتم چیزی ندارم بهش بدم 

اتاقم بی نهایت بهم ریختس انواع کیف دور تا دور با رنگهای مختلف از در ورودی اتاقم جفت جفت کفش در جای جای مختلف به چشم می خوره یه کوه تاپ و بلوز و شلوار پایین تخت و روی صندلی ریخته شده لوازم آرایش با بی نظمی روی میز آینه انتظارم رو میکشن .اتودهام و وسایل نقاشیم رو میز کارن وپالت کثیف بیشتر به چشم میاد و تابلوی نیمه کارم صدام میکنه لب تاب و یه عالمه کاغذ و سی دی کفه زمینه هر گوشه کناری رو نگاه کنی انواع ساعت گوشواره گردنبند انگشتر پیدا میکنی پشت در انقدر مانتو آویزونه که در فقط یه کم باز میشه از بالای تختم کنترل تی وی رو برمیدارم  و روشنش می کنم   دیشب رسیور روشن مونده رو  پی ام سی خدا رو شکر دیگه لازم نیست دنباله کنترلش بگردم و این آهنگه اسمش چی بود آها فرشته پاک

کاش از اول میدونستم تو ماله دیگرونی

کاش از اول میدونستم تو با من نمی مونی

کاش از اول می دونستم تو سهم من نمیشی

تو اون فرشته پاکی که من فکر میکردم نبودی...

این همه عاشق بودم تو نفهمیدی

با تو صادق بودم بودم تو نفهمیدی...

فقط همین آهنگ کم بود تا صبح من کامل بشه به سختی از تختم دل می کنم کفه زمین شاله آبی رنگم افتاده آخ که چه خاطراته بدی با این شال دارم

جلوی آینه به موهای عسلیم نگاه میکنم یه موقعه ای این موها بلوند بلوند بود ولی من حالا بیشتر دوستشون دارم این چشما دیگه هیچ برقی ندارن نوکه بینیم رو می چسبونم به نوکه بینیه دختر تو آینه و میگم بخند نازی امروز شاید ...

 

امروزم اتفاقی نیفتاد همه چیز سره جاشه اتاقم مرتبه فقط بوی عطرم تمام اتاق پر کرده عطر مورده علاقه ام امروز شکست بویه خاطراته قشنگی رو میده دلم می خواد چشمام رو ببندم و برگردم به اون روزا

کاش خوابی  که دیشب دیدم به واقعیت تبدیل بشه و من از گذشته هام خلاص بشم

از گذشته ای که اون همه عشق و احساسم رو زیر پا له کرد

از گذشته ای که بی تقصیرترین آدم بازی رو محکوم و گناهکار اون بازیه زشت دونست

گذشته ای که احساس  تو کفه های ترازوی من هنوز براش سنگینی میکنه

گذشته ای که باعث شد به خیلی چیزای آینده شک کنم...

آهای گذشته ی من دلم واست تنگ شده تو در چه حالی............؟ چقدر بهتر از الان منی........؟چقدر از شکستن بی صدای من شاد شدی............؟

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
حس غریب
نویسنده : nazanin - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸
 

من وسطه این آدما چه کار میکنم؟  همه خوشحالن پس چرا من نمی تونم مثل بقیه باشم ...چرا اینقدر گوشه گیر شدم ...چرا این جو اینقدر واسم سنگین شده ... چرا نگاه ها آزارم میده...چرا حس میکنم یه چیزی دستو پام رو بسته  یه قفل بزرگ روی دروازه قلبم بسته شده کلید این قفل دست کیه... چرا دنیام عوض شده ...حاضرم ده سال از زندگیم رو با یه روز با اون بودن عوض کنم مثل اون روزا که اون برق تو چشماش بود ...خنده داره وسط مهمونی چه فکرایی میکنم اما دلم میخواست کنارم بود...

بازم حس حسرتی که خوابونده بودم بیدار شد...دیگه از ظاهرم راضی نیستم از دید کی باید زیبا به نظر بیام این آدما که صدای به هم خوردن گیلاساشون بوی سیگارشون نگاه هرزشون حالم رو به هم میزنه...

دی جی آهنگ مهدی اسدی میزاره نفسم بند اومد سرگیجه دوباره به سراغم اومد چشمام پر از اشک شد آروم از پله ها بالا رفتم دلم می خواست از زیر بار  نگاه ها فرار کنم پشت پنجره یه اتاق ایستادم به ماه کامل نگاه میکنم پنچره رو نمی تونم باز کنم

در اتاق باز شد 

نازی دیدم اومدی بالا...خوبی؟

گریه کردی کسی اذیت کرده؟

لبخندی می زنم میگم دیوونه دود تو سالن اذیتم کرده  ...

چطوری می تونم بهش بگم دلم تنگه کسی شده  که حاضر نشد بهم یه فرصت دوباره بده و  دوستم رو  به من و احساسم  ترجیح داده...


 
comment نظرات ()
 
 
دلتنگی ها چه رنگیه
نویسنده : nazanin - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩
 

 

بازم یه ورق سفید ویه مداد مسخرس ولی خیلی وقتا به خودم میام و می بیبنم بجای

کشیدن نقاشی جدیدم دارم احساسم رو می نویسم

نه این دفعه نمی خوام نوشته هام رو بخونی و بگردی دنبال چیزی که من توش قایم

کردم می خوام دیگه قایمش نکنم

نمی دونم هنوزم دربارم کنجکاوی یا نه؟ می دونم آدرس اینجا رو داری

می دونی دوست داشتم الان محسن یگانه گوش می کردم و گناهی ندارم اما بجاش

رضا صادقی اومد به تو مدیونم چه به جا

واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم

واسه کشتن غرورم به تو مدیونم

...

گرچه بازم تو نیازم لحظه ها رو بد می بازم به تو مدیونم

میدونی دیگه واسم مهم نیست با خوندن این پست قیافت چه شکلی بشه شاید از ته

دلت بخندی بگی حقته

به دلتنگیهام دست نزن شاید مسری باشه و تو هم دلتنگ بشی

روزای بدیه که میگذره بدتر از همیشه

بهم یاد داد دل بکنم  از مترسک آرزوهام دل بکنم

اما بهم نگفت با جای خالیش تو رویاهام چکار کنم

می دونی بازم راه اشتباه رفتم

فکر کردم اون با مهربونیایی که ازش دیده بودم می تونه جای خالی خیلی چیزا رو

پر کنه

همیشه فکر می کردم اون خوب بود و من قدرش رو ندونستم یعنی همه همین طور

فکر می کردن اما چه راحت جای ما تو این بازی زندگی عوض شد

از اون چیزی که میترسدم سرم اومد دیواری که می خواستم بهش تکیه کنم آوار شد و

رو سرم خراب شد بجاش من شدم قاصد کار دله دیگه

غرورم شکستم بغضم رو خفه کردم و گذشتم

اما کاش داستان همینجا تموم میشد کاش قاصد خوش خبری بودم که نبودم مزد من

شد یه مشت کینه

من با تلافی چقدر غریبه ام ولی یه حس بدی تو دلم جونه زده که نمی دونم اسمش

چیه؟

من زیاد گزیده شده بودم اما ایندفعه چرا اینقدر درد داشت؟

حالا موندم با یه دنیا پر از رنگ نمیدونم عشق  دوست داشتن  حسرت  ترس   نفرت

خشم بغض تنهایی و صبر  رو باید چه رنگی کنم

اینا رو ننوشتم که دلت واسم بسوزه  نه  نوشتم که بدونی چی دوباره سوهان روحم

شده  چرا فراموش کردن واسه من اینقدر سخته 

 تنها چیزی که الان بهش فکر میکنم و  دل خوشم نمایشگاه نقاشیامه

 که نمی دونم چقدر بهم نزدیکه

 


 
comment نظرات ()
 
 
تصویری در آینه
نویسنده : nazanin - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳
 

هزار بار جلوی آینه ایستادم و از خودم پرسیدم چرا من

به جرم کدوم گناه

امتحان صبر من یعنی هنوز تموم نشده

اما من می خوام برگه امتحانم رو بالا بگیرم

تا حالا اینقدر خودمو خالی احساس نکرده بودم حتی اشکام ازم دور شدن می خندم

آره می خندم

اما این ترس لعنتی هنوز باهامه و این عقربه ها تندترو تندتر جلو می رن

نه واسه کسی دلتنگم نه از کسی دلگیر همشو دور انداختم و دیگه تسلیم گذشته نمیشم

تو آینه به چیزی که از خودم ساختم نگاه میکنم و ازش می پرسم

به چه قیمتی عشق رو دور انداختی

دختر توی آینه نگام میکنه سرش رو کج می کنه میگه خیلی گرون تموم شد

***

زمستونه اما شبیه هیچ کدوم از زمستونایی که تا حالا دیدم نیست

نه سرده نه برف میاد نه تاریکه

دلم می خواد واسه یه بارم که شده خوشبین باشم

منطق بندازم دور می خوام حرفاشو باور کنم

کی میدونه چی درسته

کی میدونه تو دل آدما چی میگذره

کی میدونه چی راسته چی دروغ

کی میدونه به چه کسی میشه اعتماد کرد

نمیدونم از کجا باید شروع کنم از دیروز یا شاید امرور یا فردا

جلوی آینه می ایستم از خودم می پرسم من کیم

بدم  یا  خوب مهربونم یا بدجنس  مثبتم یا منفی دلرحمم یا سنگدل شیطونم یا مظلوم

 چقدر رو راستم چقدر خودخواهم چقدر مغرورم ... 

باید سعی کنم چیا رو عوض کنم

بعضی وقتا ما شبیه اون چیزی که تصور می کردیم نیستیم خیلیامون حتی به خودمونم دروغ می گیم

میگن ظاهر شیطونی دارم اما این فقط ظاهر ماجراست و ای کاش فقط ظاهر ماجرا نبود

کی می دونه پشت نقاب ظاهر ما آدما چی پنهان شده

 


 
comment نظرات ()
 
 
رویایه آرامش
نویسنده : nazanin - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
 

نمیدونم از کجا شروع کنم همه چیز عجیب شده خیلی عجیب

تو گذشته همیشه گم کرده ای داشتم که تو حال و اینده دنبالش می گشتم هیچی بجز اونو نمی خواستم یعنی نمی دیدم

همه گفتن اشتباست ولی تو نگفتی اشتباست

 نگفتی نرو نگفتی دوست نداشته باش نگفتی فراموش کن گفتی با تمام قدرت امتحان کن

دم پرتگاه ایستاده بودم همه دستم رو گرفته بودن عقب میکشدن اما تو هلم دادی جلو

تا پرواز کردنو یاد بگیرم وبدون ترس اوج بگیرم کمکم کردی کسی که گم کرده بودم رو پیدا کنم تا خودمو دوباره پیدا کنم

وتو گفتی از رویایه پروانه شدن انگار من نمیشنیدم

تو انقدرر گفتی و بلند بر سرم فریاد کشیدی تا بالاخره شنیدم حالا می خوام ببینمش لمسش کنم  

عجیبه خیلی عجیبه پسری بایه قلب بزرگ و مهربون بدون هیچ توقعی چشمام رو باز

کرد چشمایی که نمی خواستن ببینن و گوشهایی که نمی خواستن بشنون مگه فرشته ها چه شکلین

روبرو شدن با واقعیت آسون نبود و دیدن چیزایی که بخاطر ندیدن از دست داده بودم سخت تر اما حالا  آینده تو دستایه منه

عجیبه بازم عجیبه حسی که تبدیل به یه تابلوی نقاشی شد رویای آرامش

 آرامشی  که قرار بود من با بند بند وجودم احساس کنم اما تبدیل شد به یه رویا یه حسرت یه بغض واسه منو یه کینه یه تلافی واسه دیگری

 دوست داشتن ما ادما چقدر متفاوته شاید دوست داشتن من با این ادما فرق میکنه ادمایی که ادعاشون سر به فلک میکشه من واسه خواستنم جنگیدم  تو واسه خواستنت  چه کار کردی  

وهمون نقاشی که دیدنش عذاب وجدانم رو بیدار میکرد به سینه دیواری جا خوش کرد

وبیشتر از همیشه جلب توجه کرد و حالا داره منو تو مسیر تغییرات قرار میده

ولی چرا من باید از اونجا شروع کنم دور و غریبه خنده داره چون نه دوره نه غریبه

ولی برای من از هر نزدیکی دورتر و از هر آشنایی غریبه تر

کسایی که نمی دیدنت چطور این همه بهت نزدیک میشن  و میبیننت تازه بهت تلنگر میزنن تا تو مسیر درست قرار بگیری

نمیدونم چی می شه فردا یه روزه دیگه اس شاید تو همین فردا اتفاقه عجیبه دیگه ای بیافته که همه چیز و عوض کنه کسی چه می دونه

 

 

 


 
comment نظرات ()